تبليغاتX
.::.حرف راست.::.

می گویند هنگامی که اسکندر تخت جمشید را آتش زد به بالای تپه ی کنار آن که رفت و وقتی عظمت و شکوه آن را دید بر این کار خود گریست!(حرف راست)

کافی است کمی در خلوت خود در جستجوی این پرسش باشید که چرا کشور ما در این سی سال از دیگر کشورها عقب مانده؟چرا وقتی آن لحظه که رییس جمهور کره هنگام بازگشت به کشورش می گوید من به کره برمی گردم و خیابانی را به نام تهران می کنم تا کره الگوی پیشرفت خود تهران را فراموش نکند.و حالا خیلی جالب است که جای ما با کره عوض شده است!!!(حرف راست)

خیابان جمهوری را نگاه کنید انواع نمایندیگی های صوتی تصویری کره خود نمایی می کند.اصلا چرا راه دور برویم خود شما یک نگاهی به خانه تان بندازید بشمارید چند تا از این وسایل خانه شما هستند؟

از آن بدتر فرهنگشان است که تا اتاق خواب کودکانمان هم در حال نفوذ است!!!!

و حالا هم که آقای جومونگ از کره تشریف آورده تا دل بسیاری از این هموطنان ایرانی را شاد کند.آش اینقدر شور شده که خود ایشان هم گفته فکر نمی کردم این همه طرفدار در ایران داشته باشم!!!؟؟

            

بنده کاری به زیبا بودن یا نبودن این سریال ندارم اما چرا تاریخی که خود داریم و حتی این آقا هم اشاره کرده را باید در کشورها و فیلم های دیگر جست و جو کنیم.مقصر اصلی مسئولیین هستند اما سعی کنیم تاریخمان را بخوانیم که هی تکرار نشود و ما مثل این سی سال درجا نزنیم.

                                                    به امید ایرانی آباد و آزاد
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  توسط گمنام  | 


متوجه شدیم که از ایرانیانی که به عراق برای زیارت سفر می کنند انگشت نگاری می کنند و حتی در برخی موارد از چشم هموطنان هم عکس می گیرند و حتی در برخی موارد در مرز مهران به هموطنان ما اهانت می کنند .

اگر هموطنان  ما برای زیارت کسی که مثلا برای اینکه تن به ذلت نداد شهید شد می روند پس چرا خود تن به همچین ذلت هایی و اهانت هایی میدهند(جالب این است که هیچ کس هیچ اعتراضی هم نمی کند!!!)

عراق و دولت عراق باید بداند که حساب بدهکاری آنها به مردم ایران زیاد است و صاف نخواهد شد اما آیا مردم ما(حرف راست)هم این نکته را میدانند؟        

من سنی ندارم ، من آن دوران نبودم و ندیدم اما آثار جنگ و آن همه جوانهایی که برای خاک کشور خود(نه برای اسلام) می جنگیدند و شهید می شدند را با تمام وجود حس می کنم و معنی نسل سوخته را می دانم و از عراق و مردم عراق با تمام وجودم متنفرم.آیا تمام کسانی که در جنگ علیه ایران شرکت کردند همراهان صدام بودند؟مگر نه اینکه از همین مردم عراق بودند تا برای دستیابی به خاک ایران و مانند اجدادشان برای غنائم نیامدند؟

          

کسانی که از غره و مظلومیت غزه و سکوت جامعه جهانی می گویند پس چرا آن دوران کسی از ایران و مظلومیت ایران نگفت.فلسطینی ها آن زمان کجا بودند؟ ما تا کی باید از این اعراب(تازی ها) ضربه بخوریم؟

                   

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. ما اینقدر در ایران مشکل و معضل داریم

۹(حرف راست) که نوبت به کشورهای دیگر نمی رسد.من به شخصه انسانی را می شناسم که راننده تاکسی است و برای بیماری دخترش(که خود او یک دختر 5 ساله دارد) به دنبال آمپول هایی می گردد که هر کدام آن دو میلیون و نیم قیمت دارد و حداقل ده آمپول می خواهد. شما فکر کنید کدام یک از ما می توانیم در ظرف یک هفته همچین پولی را تهیه کنیم؟

من مشکلی با کمک به غزه ندارم اما اول خودمان! هموطن حتی اگر عراقی ها و دولت ما ظلم این عراقی ها به مردم ما را فراموش کنند ما نباید فراموش کنیم تو نباید فراموش کنی تا تاریخ دوباره تکرار شود!!!

                  

ما در انتها حرف های دشمنانمان را به خاطر نخواهیم آورد بلکه سکوت دوستان را به یاد می آوریم!!!                                


نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387  توسط گمنام  | 


در مورد سالروز ۱۸ تیر چه می توانم به آن اضافه کنم که شما قبل از من ندانسته باشید!

اما با سه جمله یادآوری می کنم این روز تاریخی را به آن دسته از آدم های همیشه خواب!!!

نخست این که:اگر نمی توانی حقیقت را بگویی حداقل طاقت شنیدن آن را داشته باش.

دوم اینکه:کسی که حقیقت را نمی داند احمق است و کسی که می داند و نمی گوید جنایتکار.

سوم اینکه: تمام مردم را نمی شود برای مدت طولانی فریب داد،اما بعضی از مردم را می شود برای همیشه فریب داد،تمام مردم را می شود برای مدت کمی فریب داد.

در پایان گرامی می دارم این روز را با چند عکس تاریخی و یک لینک کمکی برای عکس های بیشتر.

        18تیر

                           18تیر

          18تیر

                                                       عکس های بشتر از 18 تیر

                                                                18تیر وحواشی آن                                                 

                                                                       آزاد باشید

نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387  توسط گمنام  | 


زن نقش مثبت:
در خانه نشسته. چادر گل‌گلی دور کمر کنار حوض. همیشه گیچ و منگ. منتظر خواستگار است. سبزی پاک می‌کند. شب‌ها با چادر نماز سفیدش با خدا صحبت می‌کند و دوربین روی لبان معصومش زوم می‌کند. آرایش ندارد و صورتش عین میت سفید است. با مردان که صحبت می‌کند سرش را پایین می‌اندازد. به آنچه قسمتش باشد اعتقاد دارد. برای حاج‌آقا سفره را روی زمین پهن می‌کند. می‌داند شوهرش به فکر زن دوم است اما هر چه خدا بخواهد راضی است به رضایش. وسعت فکرش به اندازه‌ی مساحت آشپزخانه و حیاطی است که هر روز جارو می‌زند. پوشش او چادر سیاه است.
دیالوگ طلایی: حاج‌آقا شام قورمه سبزی داریم!

مرد نقش مثبت:
در مسجد نشسته به سقف نگاه می‌کند. تسبیح سبز رنگ دارد. ریش چوگندمی و نسبتن بلندی دارد. صدایش آرام و آهسته است که فقط خودش می‌شنود. معتمد اهالی و مسجد محل است. نمازش قضا نمی‌شود. وقتی ناراحت است دستی به ریشش می‌کشد و به آسمان نگاه می‌کند. کفش‌هایش خاکی است. به پنجره که نگاه می‌کند پرده را باد به داخل اتاق تکان می‌دهد. صورتش روحانی و آسمانی است بیشتر از پیامبران. سنگ صبور مشکلات دوستانش است. شب‌ها قبل از خواب شبحی را می‌بیند که همه‌ی مشکلاتش را با او در میان می‌گذارد. گاهی وقت‌ها کار‌هایی می‌کند که صد دانشمند به فکرشان نمی‌رسد. او با آسمان‌ها در ارتباط است. به جای خداحافظی می‌گوید یا علی. لبخند معصومی همیشه روی لبانش دارد. از مشکلات نمی‌ترسد و با توکل به خدا آخر فیلم همه به رمز موفقیتش پی می‌برند.
دیالوگ طلایی: حاج خانم به جای اینکه این همه غصه بخوری به خدا توکل کن. خدا از دل مومن خبر داره. انشاالله هر چی خیره پیش باشه.

زن نقش منفی:
مانتوی رنگی دارد. بیرون خانه کار می‌کند. خوشگل است. هفت من آرایش روی صورتش تپانده. ناز و عشوه‌ی شتری برای همکار مردش می‌آید. عصبانی که می‌شود داد می‌زند. به چشمان مرد نامحرم خیره می‌شود. زرنگ است و با کسانی رفت و آمد دارد که نه شوهرش هستند نه برادرش نه پدرش. خنده‌هایش جلف است و سبک. خواستگارهایش را بدون دلیل رد می کند. عاشق پسری است که قرار است روزی بیاید خواستگاری. روی حرف پدرش حرف می‌زند. موزیک با صدای بلند گوش می‌کند. در اتاقش را محکم می‌بندد. شاد است و بدون دلیل می‌خندد. چشمانش را باریک می‌کند و نقشه‌های شیطانی در سر دارد. موقع فکر کردن‌اش به چیزی، دیوارهای خانه قرمز می‌شود و صدای زوزه‌ی گرگ
می‌آید.
دیالوگ طلایی: بابا جان هزار بار گفتم من با این پسرعموی یه لا قبای مافنگی ازدواج نمی‌کنم. چرا نمی‌فهمی؟ من می‌خوام برم خارج!

مرد نقش منفی:
صورتش را سه تیغه تراشیده است. پیراهن زرد و شلوار جین می‌پوشد. هیچ صحنه‌ای دال بر نماز خواندن نمایش داده نمی‌شود. ماشین آخرین مدل سوار می‌شود. زندگی خانوادگی همراه با مشکل دارد. با اینکه ثروتمند است اما آرزوی یک کلبه‌ی حقیرانه را دارد که سرش را آسوده شب به بالین بگذارد. کلاه بردار است. وقتی فکر می‌کند دستش را کنار لبش می‌گذارد. هر روز یک مدل لباس می‌پوشد. همه از او متنفر‌اند. با صدای بلند قهقهه می‌زند. پایش را روی میز کارش می گذارد و تلفن صحبت می کند. به آبدارچی شرکتش فحش می‌دهد. تمام وقت بیرون خانه است و وقتی خانه می‌آید خسته است و حوصله‌ی بچه‌ها و همسرش را ندارد. همه‌ی آدم‌ها را با پول می‌خرد. پول برایش خوشبختی نیاورده و زیر لب به بختش لعنت می‌فرستد. دایم قرص می خورد. لیوان آب را محکم روی میز می‌گذارد و لبش را با آستینش پاک می‌کند. افکار شیطانی دارد. وقتی می‌خوابد، در خواب صدای زوزه‌ی سگ و گرگ می‌شنود.
دیالوگ طلایی: هاشم جنس‌ها رو بفرست برای پسر ماشالله خان. سه روزه منتظرم چک‌هاشو نقد کنم بد مصب. ای لعنت به این زندگی که روز خوش توش ندیدیم پسر.

پ.ن. علت نوشتن این پست، سریال‌های فوق احمقانه‌ای است که در سال‌های اخیر از بنگاه خبرپراکنی وطنی پخش می‌شود. نمی‌دانم چرا اکثر مردم به تلویزیون زل می‌زنند و برای پیش‌بینی پایان مضحک آن با هم صحبت می‌کنند. شاید آنها نمونه‌های واقعی این سریال‌ها در زندگی هستند که یکی مثل خودشان دارد نقش‌شان را بازی می کند !

                                                      لطفا از وبلاگ دوم ما هم دیدن کنید!

لطفا در نظر سنجی ما شرکت کرده و در خبرنامه ما عضو شوید.........حرف راست
نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386  توسط گمنام  |