تبليغاتX
.::.حرف راست.::.

می گویند هنگامی که اسکندر تخت جمشید را آتش زد به بالای تپه ی کنار آن که رفت و وقتی عظمت و شکوه آن را دید بر این کار خود گریست!(حرف راست)

کافی است کمی در خلوت خود در جستجوی این پرسش باشید که چرا کشور ما در این سی سال از دیگر کشورها عقب مانده؟چرا وقتی آن لحظه که رییس جمهور کره هنگام بازگشت به کشورش می گوید من به کره برمی گردم و خیابانی را به نام تهران می کنم تا کره الگوی پیشرفت خود تهران را فراموش نکند.و حالا خیلی جالب است که جای ما با کره عوض شده است!!!(حرف راست)

خیابان جمهوری را نگاه کنید انواع نمایندیگی های صوتی تصویری کره خود نمایی می کند.اصلا چرا راه دور برویم خود شما یک نگاهی به خانه تان بندازید بشمارید چند تا از این وسایل خانه شما هستند؟

از آن بدتر فرهنگشان است که تا اتاق خواب کودکانمان هم در حال نفوذ است!!!!

و حالا هم که آقای جومونگ از کره تشریف آورده تا دل بسیاری از این هموطنان ایرانی را شاد کند.آش اینقدر شور شده که خود ایشان هم گفته فکر نمی کردم این همه طرفدار در ایران داشته باشم!!!؟؟

            

بنده کاری به زیبا بودن یا نبودن این سریال ندارم اما چرا تاریخی که خود داریم و حتی این آقا هم اشاره کرده را باید در کشورها و فیلم های دیگر جست و جو کنیم.مقصر اصلی مسئولیین هستند اما سعی کنیم تاریخمان را بخوانیم که هی تکرار نشود و ما مثل این سی سال درجا نزنیم.

                                                    به امید ایرانی آباد و آزاد
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  توسط گمنام  | 


درود بر شما هموطنان

نه! اشتباه نکنید این آقا آرش کمانگیر اسطوره ی ایرانی خودمان نیست که کمان را این چنین نشانه رفته است!

                                  نخیر این آقا آرش کمانگیر نیست!!!

اگر چه با بی کفایتی و بی برنامگی مدیران صدا وسیما که با تخصصشان ما را از لحظه ی تحویل سال بی خبر و در ایرانی ترین و اصیل ترین روزها یعنی نوروز پخش آن را با احتساب تکرار به دو بار در روز و تنها چند دقیقه مانده به تحویل سال(اتفاقی که تنها در هر ۳۶۵ روز می افتد) اقدام به پخش مصاحبه(حرف راست) با یکی از بازیگرهای این سریال می کند!

وحالا پخش این سریالی که انگار حالا حالا ها پایان ندارد را به هفته ای دو بار رسانده اند.

کره ای هایی که صنعتشان کشور ما را فرا گرفته٬حالا فرهنگشان هم فرهنگ و تاریخ چند هزار ساله ما را فرا گرفته.یک پروژه ای که ۵۰ میلیون دلار تنها سود خالص آن بوده است. کافی در اینترنت چرخی بزنید تا مزنه قیمت های دی وی دی آن دستتان بیایید!!!

در این نوشته نمی خواهم این سریال را زیر سوال ببرم اما این پرسش را برای همگان بوجود می آورد که مگر کشور ما کم اسطوره دارد؟کم تاریخ دارد؟به نظر شما ارزش آرش کمانگیر (حرف راست)که تمام جان خود را در آن تیر گذاشت تا مرزهای ایران را وسعت بخشد از دعواهای قدرت آنها کمتر است؟ما برای شناساندن اسطوره هایمان به فرزندانمان باید بگوییم که فرزندم جومونگ را می بینی٬ آرش کمانگیر از این قوی تر بود!!!

             تندیس آرش کمانگیر

و در پایان یاد آور می شوم که اگر تاریخ و اسطوره های خودمان را ندانیم مانند یک انسان بی هویت می مانیم.البته کوتاهی و بی کفایتی مدیران صدا و سیما که بیشترین هنرشان ساختن سریال های مذهبی با بودجه های چند میلیاردی است بیشترین ظلم را به فرهنگ و تاریخ این مملکت می کند.

                                   

نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  توسط گمنام  | 


متوجه شدیم که از ایرانیانی که به عراق برای زیارت سفر می کنند انگشت نگاری می کنند و حتی در برخی موارد از چشم هموطنان هم عکس می گیرند و حتی در برخی موارد در مرز مهران به هموطنان ما اهانت می کنند .

اگر هموطنان  ما برای زیارت کسی که مثلا برای اینکه تن به ذلت نداد شهید شد می روند پس چرا خود تن به همچین ذلت هایی و اهانت هایی میدهند(جالب این است که هیچ کس هیچ اعتراضی هم نمی کند!!!)

عراق و دولت عراق باید بداند که حساب بدهکاری آنها به مردم ایران زیاد است و صاف نخواهد شد اما آیا مردم ما(حرف راست)هم این نکته را میدانند؟        

من سنی ندارم ، من آن دوران نبودم و ندیدم اما آثار جنگ و آن همه جوانهایی که برای خاک کشور خود(نه برای اسلام) می جنگیدند و شهید می شدند را با تمام وجود حس می کنم و معنی نسل سوخته را می دانم و از عراق و مردم عراق با تمام وجودم متنفرم.آیا تمام کسانی که در جنگ علیه ایران شرکت کردند همراهان صدام بودند؟مگر نه اینکه از همین مردم عراق بودند تا برای دستیابی به خاک ایران و مانند اجدادشان برای غنائم نیامدند؟

          

کسانی که از غره و مظلومیت غزه و سکوت جامعه جهانی می گویند پس چرا آن دوران کسی از ایران و مظلومیت ایران نگفت.فلسطینی ها آن زمان کجا بودند؟ ما تا کی باید از این اعراب(تازی ها) ضربه بخوریم؟

                   

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. ما اینقدر در ایران مشکل و معضل داریم

۹(حرف راست) که نوبت به کشورهای دیگر نمی رسد.من به شخصه انسانی را می شناسم که راننده تاکسی است و برای بیماری دخترش(که خود او یک دختر 5 ساله دارد) به دنبال آمپول هایی می گردد که هر کدام آن دو میلیون و نیم قیمت دارد و حداقل ده آمپول می خواهد. شما فکر کنید کدام یک از ما می توانیم در ظرف یک هفته همچین پولی را تهیه کنیم؟

من مشکلی با کمک به غزه ندارم اما اول خودمان! هموطن حتی اگر عراقی ها و دولت ما ظلم این عراقی ها به مردم ما را فراموش کنند ما نباید فراموش کنیم تو نباید فراموش کنی تا تاریخ دوباره تکرار شود!!!

                  

ما در انتها حرف های دشمنانمان را به خاطر نخواهیم آورد بلکه سکوت دوستان را به یاد می آوریم!!!                                


نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387  توسط گمنام  | 


                       چارلی چاپلین

کوتاه از "چارلی چاپلین"  که یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

من پدر تو هستم ژرالدین، من چارلی چاپلین هستم ، وقتی بچه بودی شب های دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم ، قصه زیبای " گرگ خفته در جنگل قصه "اژدهای بیدار در صحرا" خواب که به چشمان پیرم میآمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو؛ من در رویای دخترم خفته ام، رویا می دیدم ژرالدین، رویا... رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می دیدم دختری می دیدم بر روی صحنه، فرشته ای می دیدم بر روی آسمان، که می رقصد و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند، " دختره را می بینی؟ " این  دخترهمان دلقک پیره، اسمش یادته؟  " چارلی " آره من چارلی هستم.

من دلقک پیری بیش نیستم، امروز نوبت توست، برقص، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تودرجامه ی حریر شاهزادگان می رقصی، این رقص ها و بیشتر از آن، صدای کف زدنهای تماشاگران، گاه ترا به آسمانها خواهد برد.

برو، آنجا هم برو، اما گاهی  نیزبه روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و یا پاهایی که از بینوایی می لرزد، من یکی از اینان بودم ژرالدین، در آن شبها ی افسانه ای کودکی، که با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره تو "می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم : " چارلی آیا این بچه گربه هرگز ترا خواهد شناخت؟

تو مرا نمی شناسی. ژرالدین در آن شبها بس قصه ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفته ام، این هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع میکرد، این داستان من است. من درد گرسنگی را چشیده ام، من درد بیخانمانی را کشیده ام، و از این بیشترها من درد حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزداما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آنرا می خشکاند، احساس کرده ام .با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرتد نباید حرفی زد. داستان من بکار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم، به دنبال نام تو نام من است"چاپلین" با این نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خندانده ام  بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم. ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون بیایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار...

 

Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir
ادامه مطلب...
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  توسط گمنام  | 


این عکس رو چند روز پيش در موزه ی واشينگتن گرفته شده است. اشتباه نکنيد، آرم مقدس

نظام جمهوری اسلامی نيست! که توی تمام سالهای مدرسه و دانشگاه از تقدسش برامون

ميگفتن. این آرم "سيکها"ی هندیه که اجداد بنيانگذار جمهوری حالا فکر ميکنم اونهایی که

هنوز به تقدس آرم روی پرچم جمهوری برداشتن آرم قوم "سيک" از روی پرچم اسلامی

اعتقاد دارند راحتتر بتونن بهایران فکر کنن.

                     

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386  توسط گمنام  | 


ما که هستیم؟

فرزندان نسلی که :

صنعتش ساختن سقاخانه

طبابتش دخیل بستن

سیاحتش زیارت ائمه اطهار

راه حل مشکلاتش نذر و سفره

مراسم ملی اش زنجیر و قمه زدن

تفریح و سرگرمی اش روضه خوانی

فرهنگش شهادت بود و هست

دل شیر می خواهد خلاف جریان آب شنا کنی!!!

**این دو سه خط را از این بابت نوشتم  که یکی از من پرسیده بود چرا ما هزار سال دور خودمان می چرخیم و به هیچ جا نمی رسیم**(نوشته از طلوع ایران)

                                                 

                                                      لطفا از وبلاگ دوم ما هم دیدن کنید

به امید آزادی تمام ایرانی ها با هر تفکر سیاسی و دینی.........حرف راست
نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386  توسط گمنام  | 


یکی از مشکلات اساسی در راه کمک به قربانیان خشونت و تجاوزجنسی ، نه تنها در ایران ، که در تمام کشورها دنیا ، اقدامات نادرست یا ناکافی قربانیان است که کار دفاع از آنان را برای وکلا سخت و گاه غیرممکن می کند ( موارد متعددی مثل افسانه نوروزی و مریم عابدی از جمله این موارد است). این امر ناشی از ضربه و شوک شدیدی است که اینگونه جرایم بر قربانیان وارد می کنند و آنها را دروضعیت مبهم و منفعل قرار می دهند ؛ به طوری که گاه قربانیان از بازگویی این واقعه برای نزدیکان خود نیز خودداری می کنند (این مشکل درجوامع ايراني بسیار حادتر و بغرنجتر است) بنابراین بهترین راه حل ، دادن پیش آگاهی در این زمینه و اقدامات حمایتی برای قربانیان، پس از تجاوز است واین کار سازمانهای غیردولتی است که با الگوگیری از سازمانهای مشابه که در سرتاسر دنیا به این منظور تاسیس شده اند ، و با بهره گیری از وکلا، مددکاران و مشاورین داوطلب اقدام به تاسیس مراکز اینچنینی در ایران نمایند.

                                

اگر مورد تجاوز واقع شدیم ، چه کنیم؟

• محل امنی برای خود بیابید ( هر جایی که دور از متجاوز باشد). از یک دوست مورد اعتماد بخواهید که برای دادن آرامش روحی ، نزد شما بماند.

• هرگز سعي نکنيد متجاوز را به قتل برسانيد و فقط از دست او بگريزيد ، زيرا پس از قتل ، اولين متهم شما خواهيد بود.

• قانون ( مخصوصا در ايران ) بشدت در اين مورد حساس است و از شما حمايت همه جانبه خواهد کرد و متجاوز به عنف به اشد مجازات محکوم خواهد شد. (بشرطي که قتلي رخ نداده باشد)

• مدارک و شواهد تجاوز را از بین نبرید .حمام نروید و دندانهای خود را مسواک نزنید و اگر امکان دارد به دستشوئي نيز نرويد تا پليس و پزشک قانوني مدارک باقي مانده را از روي بدن و لباس شما جمع آوري کند.

• تمام جزئیات حمله و حمله کننده را تا جایی که امکان دارد ، یادداشت کنید.

• بدون معطلي با مراکز حمایت از زنان خشونت دیده و پليس تماس بگیرید. دقت کنيد هرچه ديرتر اين اقدامات را انجام دهيد اثبات جرم سخت تر خواهد شد . پس حتي دقيقه ها را هم از دست ندهيد.

• تحت معاینه پرشکی قرار بگیرید. حتی اگر جراحت فیزیکی پیدا نکرده باشید، باید خطر بیماریهای مقاربتی و بارداری را در نظر بگیرید.

• برای جمع آوری مدارک قانونی از بیمارستان بخواهید سری آزمایشهای مربوط به تجاوز را در مورد شما انجام دهد.

• اگر شک دارید که به شما مواد مخدر داده شده باشد، از آنها بخواهید که آزمایش ادرار از شما بگیرند. این نمونه ممکن است بعدا در دادگاه به نفع شما مورد استفاده واقع شود.

• موضوع را به مقامات مسئول گزارش دهید. یک مشاور می تواند شما را از مراحل قانونی کار مطلع کند.

• به خاطر داشته باشید که شما به هیچ وجه مقصر نبوده اید و شما همواره پاکدامن هستيد.

• آگاه باشید که التیام یافتن عوارض تجاوز نیاز به زمان دارد، پس به خود فرصت بدهید.

• این را بدانید که هیچگاه برای گزارش یک تجاوز و تقاضای کمک دیر نیست ،حتی اگر سالها از آن گذشته باشد. بسیاری از قربانیان نمی دانند تا ماهها و حتی سالها ، بعد از تجاوز نیز نیاز به کمک دارند .

  

                                                  (عکس تزئینی است)

چگونه می توانیم به دوستی که مورد خشونت جنسی واقع شده کمک کنیم؟

• در کنارش حضور داشته باشید ، گوش کنید اما قضاوت نکنید.

• دوست خود را به طور جدی تشویق کنید که موضوع را گزارش کند. یک مشاور می تواند اطلاعاتی را که او برای انجام این تصمیم نیاز دارد در اختیارش قرار دهد.

• صبور باشید و بدانید دوست شما برای کنار آمدن با این آسیب به زمان نیاز دارد.

• او را از کمکهای تخصصی موجود برای او مطلع کنید اما بپذیرید که او خود باید تصمیم نهایی را در این مورد بگیرد.

چگونه می توانم خطر آزار جنسی را در مورد خود کاهش دهم؟

• مراقب لیوان نوشیدنی خود باشید و از افراد ناشناس نوشیدنی نگیرید.

• وقتی به مهمانی می روید با تعدادی از دوستان خود بروید، مراقب یکدیگر باشید و با هم مهمانی را ترک کنید.

• دائم مراقب اطراف خود باشید.


• با کسی که نمی شناسید یا به او اعتماد ندارید تنها نمانید.

• افراد و بويژه مردان در هر حالتي ميتوانند تحريک شوند ، پس وقار ، ادب و سنگيني دائم شما ميتواند بسياري از سوء نيت ها را قبل از آنکه به عمل برسد در نطفه خاموش کند. دقت کنيد بسياري از تجاوزات در محل کار و فقط در چند لحظه اتفاق مي افتند.

• به میزان صمیمیتی که در روابط خود مد نظر دارید توجه کنید و حدود مورد نظر خود را رعایت کنید.

• برخي از تجاوزات از طرف اقوام بسيار نزديک مانند پسر عمو و شوهر خاله و ..... اتفاق مي افتد. پس از پوششي استفاده کنيد که تحريک آميز نباشد و با افراد غير همجنس در فاميل ، با احتياط بيشتري معاشرت کنيد.

چگونه می توانیم فرزند خود را از آزار جنسی حفظ کنیم؟

• ارتباط ، ارتباط ، ارتباط

• با فرزندان خود صحبت کنید و نامهای مناسبی را برای اعضای بدنشان برای آنها بکار برید. کودکان آگاهتر بهتر می توانند درباره آزاری که نسبت به آنها صورت گرفته توضیح دهند.

• کودکان شما باید بدانند که احترام به بزرگترها به این معنی نیست که بزرگترها باعث شوند آنها احساس ناراحتی کنند و هیچ ایرادی ندارد اگر به آنها نه بگویند و محل را ترک کنند.

• به غریزه خود اعتماد کنید و اگر غریزه شما به شما می گوید ایرادی در کار وجود دارد آن را جدی بگیرید و خود را از منطقه ريسک دور کنيد.

                                        لطفا از وبلاگ دوم ما دیدن فرمایید!
 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386  توسط گمنام  | 


   بيل گيتس پولدارترين فرد روي زمين ميگه : شما وقتي به پدر و مادرتون ميگين که اونها خيلي کسل کننده و قديمي هستند يادتون باشه اونها وقتي به سن شما بودن يا مثل شما بودن يا از شما شادتر !

متن زير تقريبا سرگذشت اکثر کسانيست که قدر عزيزترين کس  زندگيشون را نميدونند و شايد سرگذشت تک تک ما :

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذيت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی.

وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که ، وقتی صدات می زد ، محل نميگذاشتي و فرار می کردی.

وقتی که 3 ساله بودی، اون ، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا کف اتاق ، ازش تشکر می کردی.


وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و ديوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدي چقدر هنرمندي.

وقتی که 5 ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کرد.

وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم ، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر کردی.

وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی.

وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی ميخرید تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر ميکردی.

وقتی که 9 ساله بودی، اون ، هزینه کلاس هاي اضافي تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری ازش تشکر کردی و بجاش فقط فکر مسخره بازي بودي.

وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس تقويتي و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم ، با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی.

وقتی که 11 ساله بودی اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد تو هم ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه و بگذاره که راحت باشين و اينجوري ازش تشکر کردی و زحمت کشيده .

وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون و ماهواره بر حذر داشت تو هم، صبر کردی تا از خونه بیرون بره و کار خودت را بکني و و اينجوري ازش تشکر کردی.

وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی تو هم، ايجوري ازش تشکر کردی : تو سلیقه ای نداری ، من هر جور راحتم زندگي ميکنم ، قيافم مثل اين بچه بسيجي ها باشه خوبه .

وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم،ازش تشکر کردی ، با فراموش کردن زدن يک تلفن يا نوشتن یک نامه ساده .

وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه و اينجوري
ازش تشکر کردی که خستگيش کاملا در بره.

وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد داد تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی و بعضي وقتها هم خوردش ميکردي.

وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی.

وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد تو هم ، بخاطر اين همه زحمتي که برات کشيده بود تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی.

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن يه خداحافظِ خشک و خالی ، بیرون خوابگاه ازش جدا شدي ، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه مامانی (بچه ننه)  و اون هموم جا خشکش زد.

وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم ، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره من خودم واسه زندگيم بلدم تصميم بگيرم.

وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد يک خط مشی برای آینده ات داد تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی : من نمی خوام مثل تو باشم ، فکرهاي تو قديمي است و دنيا عوض شده.

وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسیدی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه ميکنی؟

وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت ، بجاي کادو يه عالمه اثاثیه داد تو هم پیش دوستات بهش گفتي : اون اثاثیه ها چقدر زشت هستن.

وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه ، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد تو هم چون ديگه هيکلت بزرگتر از اون شده بود با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی : مــادررر ، لطفاً ، با من کل کل نکنيد اعصاب ندارم.

وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه تو هم بجاش یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مادرت مزاحم نباشه.

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده" و چون خانومت ميخواست بره پارک فوري قطع کردي.

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یادآوری کنه تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی و بهش تسليت گفتي.


وقتی که 50 ساله بودی، اون، ديگه خيلي پير بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی.

و سپس، یک روز بهت ميگن مادرت در تنهائي مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسايه ها پيدا کردن و تو ............ و تو راحت ميشي ، اما تمام کارهایی که تو (در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد چون ديگه کسي نيست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چيزهاي ديگه ، تو رو از صميم قلب دوست داشته باشه.

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه باهش محبت کنی ... و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونها را بيامرزه.

همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون در طول عمرت فقط یک مادر داری ولي هزاران دوست ، هزاران فرصت تفريح ، هزاران ساعت وقت براي کارهاي ديگه و .........

                           

لطفا از وبلاگ دوم ما دیدن کنید!

نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386  توسط گمنام  | 


                            

آنتوان چخوف:زندگي ، چيزي است تلخ و نامطبوع اما زيباسازي آن كاري است نه چندان دشوار! براي ايجاد اين دگرگوني كافي نيست كه مثلاً دويست هزار روبل در لاتاري ببري يا به اخذ نشان « عقاب سفيد » نايل آيي يا با زيبارويي دلفريب ازدواج كني يا عنوان انساني خوش قلب شهره ي دهر شوي نعمتهايي را كه برشمردم ، فناپذيرند ، به عادت روزانه مبدل ميشوند. براي آنكه مدام ـ حتي به گاه ماتم و اندوه احساس خوشبختي كني بايد: اولاً از آنچه كه داري راضي و خشنود باشي ، ثانياً از اين انديشه كه « ممكن بود بدتر از اين شود » احساس خرسندي كني و اين كار دشواري نيست: وقتي قوطي كبريت در جيبت آتش ميگيرداز اينكه جيب تو انبار باروت نبود خوشحال باش و خدا را شكر كن. وقتي عده اي از اقوام فقير بيچاره ات سرزده به ويلاي ييلاقي ات مي آيند ، رنگ رخساره ات را نباز ، بلكه
شادماني كن و بانگ بر آر كه: « جاي شكرش باقيست كه اقوامم آمده اند ، نه پليس! »
اگر خاري در انگشتت خليد ، برو شكر كن كه: « چه خوب شد كه در چشمم نخليد! »اگر زن يا خواهر زنت بجاي ترانه اي دلنشين گام مي نوازد ، از كوره در نرو بلكه تا مي تواني شادماني كن كه موسيقي گوش ميكني ، نه زوزه ي شغال يا زنجموره ي گربه.خدا را شكر كن كه نه اسب باركش هستي ، نه ميكرب ، نه كرم تريشين ، نه خوك ، نه الاغ ، نه ساس ، نه خرس كولي هاي دوره گرد … پايكوبي كن كه نه شل هستي ، نه كور ، نه كر ، نه لال و نه مبتلا به وبا … هلهله كن كه در اين لحظه روي نيمكت متهمان ننشسته اي ،‌ روياروي طلبكار نايستاده اي و براي دريافت حق التأليفت در حال چانه زدن با ناشرت نيستي.

             
اگر در محلي نه چندان پرت و دور افتاده سكونت داري از اين انديشه كه ممكن بود محل سكونتت پرت تر و دور افتاده تر از اين باشد شادماني كن.اگر فقط يك دندانت درد ميكند ، دل به اين
خوش دار كه تمام دندانهايت درد نمي كنند. اگر اين امكان را داري كه مجله ي « شهروند » را نخواني يا روي بشكه ي مخصوص حمل فاضلاب ننشسته و يا در آن واحد سه تا زن
نگرفته باشي ، شادي و پايكوبي كن.وقتي به كلانتري جلبت ميكنند از اينكه مقصد تو كلانتري ست
، نه جهنم سوزان ، خوشحال باش و جست و خيز كن.اگر با تركه ي توس به جانت افتاده اند هلهله كن كه: « خوشا به حالم كه با گزنه به جانم نيفتاده اند! » اگر زنت به تو خيانت مي كند ، دل بدين خوش دار كه به تو خيانت مي كند ،‌ نه به تمام ميهن!و قس عليهذا … اي آدم ،
 پند و اندرزهايم را به كار گير تا زندگي ات سراسر هلهله و شادماني شود.


محققین دانشگاه کوپیو فنلاند گزارش می کنند که مصرف مرتب ماهی از خطر خودکشی و افسردگی می کاهد!

مطالعه این گروه بر روی ۱۷۶۷مرد و زن فنلاندی صورت گرفته است و آنها را از نظر گرایش به خودکشی و

افسردگی ارزیابی کردند و به این نتیجه رسیدند که در افرادی که دوبار یا بیشتر در هفته ماهی مصرف

می کنند خطر ابتلا به افسردگی ۳۷٪ و خطر بروز افکار خودآزاری ۴۳٪ کمتر از بقیه افراد است. نتایج

دیگر مربوط به مطالعه گسترده ژاپنی ها است که بر روی ۳۶۵مورد به صورت ۱۷ سال انجام شد.این تحقیق

کاهش خطر خودکشی در میان افرادی را که روزانه ماهی مصرف می کنند نشان می دهد!


آیا می دانید شما نمی توانید با حبس کردن نفستان خودکشی کنید!!!

                             لطفا از وبلاگ دوم ما هم دیدن فرمایید

  


نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386  توسط گمنام  | 


     من دوشیزه مکرمه هستم وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود!

    من مرحومه مغفوره هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالا هیچ خوابی

   نمی بینم!من والده مکرمه هستم وقتی اعضای هیئت مدیره ی شرکت پسرم برای خودشیرینی

   بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه ی معتبر چاپ می کنند!من همسری مهربان و مادری فداکار

   هستم وقتی شوهرم برای اثبات وفاداریش-البته تا چهلم-آگهی وفات مرا در صفحه اول پر تیراژترین

    روز نامه ی شهر به چاپ می رساند!من زوجه هستم وقتی پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به

   حکم قاضی دادگاه خانواده به من و دختر شش ساله ام  ماهیانه فقط بیست وپنج هزار تومان بدهد!

   من سرپرست خانوار هستم  وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد

   نشد و تا  ابد ته دره خوابید!من خوشگله هستم وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقتشان

             

   را بیهوده می گذرانند.من مجید هستم وقتی در ایستگاه چراغ برق اتوبوس خط واحد می ایستد و

   شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند!من ضعیفه هستم وقتی ریش سفید های فامیل می خواهند

   از برادر بزرگم حق ارث مرا بگیرند!من........هستم وقتی مادر  من و خواهر هایم را سرشماری می کند و

   به غریبه می گوید هفت......دارد!خدا برکت بدهد!من بیبی هستم  وقتی تبدیل به یک شی آرکائیک

   می شوم  و نوه و نتیجه هایم تیک تیک  از من عکس می گیرند!من مامی هستم وقتی دختر نوجوانم در

   جشن تولد دوستش درو غ پردازی می کند!من مادر هستم وقتی مورد شماتت همسرم  قرار می گیرم

   (آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و برای بچه ها غذا درست نکرده بودم)من زنیکه هستم وقتی

   مرد همسایه تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود!من مامانی  هستم

   وقتی بچه هایم خرم میکنند تا خراب کاریشان را به پدرشان نگویم!من ننه هستم وقتی شلیته می پوشم و

   چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم!نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش

   هستم.....به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم!!!من یک بانوی تمام عیار هستم وقتی

   شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند!دوستانم

   وقتی می خواهند به من بگویند گه محترمانه می گویند علیا مخدره!من بانو هستم وقتی از مرز

   پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف کند!من در ماه اول عروسیم

   (خانم کوچولو....عروسک.....ملوسک.....خانمی....عزیزم....عشق من......پیشی من....... قشنگم

  عسلم......ویتامین و...)هستم!من در فریاد های شبانه ی شوهرم... وقتی دیر به خانه می آیدچند تار موی

   زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ  مرده می دهد سلیطه هستم!من در ادبیات این کهن

   بوم وبر (دلیله محتاله....نفس محیط مکاره....مار...ابلیس....شجره مثمره....اثیری...لکاته و ... هستم

   دامادم به من وروره جادو می گوید!حاج آقا مرا والده آقا مصطفی صدا می زند!من مادر فولاد زره

   هستم وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم!مادرم مرا به خان روستا کنیز شما معرفی میکند!

                      

 

 من کیستم؟؟!!من...

براستی چرا بیشتر مردها با پیشرفت زنها مشکل دارند؟

اطفا وحتما از وبلاگ فریادهای خاموش دیدن فرمایید

نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386  توسط گمنام  | 


  بوق داریم که سلام که احوال شما که مهمانی  پریشب خوش گذشت قربان!

که سلام برسانید عیال را و دیده بوسی کنید نوباوگان را و سه شنبه شب تشریف بیاورید.

بوق داریم که بیا که به کجا چنین هراسان؟که تو مسافری و من مسافرکش و شاید بشود

  چند قدمی همسفر شد در این برهوت آهن و دود که می دانی چقدر شنیدن"دربست"

                                                    تو را عاشقم!

  بوق داریم که برو که تکان بخور که ظاهرا تازه از خارج تشریف آورده ای سوسول!

که مگر آن یک وجب خالی جلوی چشمت را نمی بینی جوحه؟که پس چرا دریغ می کنی

                          این حجم سبز را از خودت و پشت سری هات؟

  بوق داریم که هوی مگه کوری؟که این لگن را در معامله پایاپای با چند راس گاو و گوسفند

       صاحب شدی ای چوپان؟!که حالا این به کنار مظنه گواهینامه چند راس است؟

                                       

  بوق داریم که شناختی؟که فکر کرده ای این خیابان در روی نامرئی دارد که درری؟

    که خیال باطل کردی که پیکان من کم می اورد از بنزت؟که آینه میزنی و در میری؟

                           که  بگیریم طرفت ببینی کی بیچاره میشه؟ 

  بوق داریم که بفرما که خرت چنده؟که خوشحال می شویم از رکاب زدن در معیت شما

     که اصلا چه کسی حرف کرایه را زد! که فحش می دهی و لیچار می گویی؟ 

  بوق داریم که ............... که..................(شرم دارم از گفتنش ببخشید!)که اگه مردی

     پیاده شو  که میخوای  اگزوز ماشینت را بگیرم جانت دربره نفله؟شنفتی که.............؟

 

   بوق زبان ماشین ها است باید زبان انسان ها را هم یاد گرفت!

نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386  توسط گمنام  | 


آمار ها می گوید زمان رسیدن اورژانس به بیمار ۱۰ دقیقه است و زمان دسترسی به مواد مخدر ۵ دقیقه است!

    ولی من می خواهم از یک آمار جدید حرف بزنم.آماری که از هر دوی اینها آزاردهنده تر است.

  آماری که اگر اندکی به اطرافتان نگاه کنید خودتان هم پیداش می کنید.می دانید از چه حرف می زنم؟

    از اینکه در جامعه ای زندگی می کنیم که فرقی ندارد چه کاره باشی....چه لباسی تنت   باشه....

چه ارایشی کرده باشی....مجرد باشی یا متاهل....در بالای شهر باشی یا پایین شهر.....چه وقت از روز رفته باشی بیرون..

هیچ فرقی ندارد.فقط کافیست کمتر از ۵ دقیقه در کنار خیابان بایستی!آن وقت ماشین های مختلفی است

که برایت ترمز میکنند.همه لبخند می زنند و می خواهند سوارت کنند.گاهی حتی موتورها هم می ایستند!

از همه سنی و از همه رنگی واز همه قشری!همه می دانیم در پی چه هستند و چه نیت خبیصانه ای

در سر دارند.ولی درد من از یک چیز دیگه است.از اینکه در رسانه ها می گویند که نحوه لباس پوشیدن

خانمها در جامعه باعث  ناامنی انها در جامعه می شود ولی من می خواهم بگویم ما دیگر به جایی رسیدیم

که فرقی نمی کند چه بپوشی و چگونه بگردی.همه ناامنی را با ترمزشان توی گوشت می زنند

همه آنهایی که به خود اجازه می دهند جلوی هر خانمی بایستد یاداور این نکته می شود که هیچ جا

برای تو امن نیست.وقتی که کار یک دختر کمی طول بکشد  و امکانی برای این که کسی به دنبالش

بیاید و آژانس هم ماشین نداشته باشد و مجبور بشه برای رسیدن یک تاکسی یا اتوبوس کمی در کنار

خیابان بایستد آن زمان است که معنی زندگی کردن در جامعه ی اسلامی  مشخص می شود.

جایی که مردانش مسلمانند و مردانش غیرت! دارند و جایی که همه خواهر و مادر دارند.....

                

نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386  توسط گمنام  | 


وقتی رانندگی در ترافیک عصبانی مان می کند چه باید بکنیم؟

آفتاب داغ می خورد توی صورتت عرق از سر و رویت می چکد و نگاهت به ماشین هایی که سر جایشان ایستاده اند.ترافیک حرکتی نمی کند و فکر همه کارها یی که امروز باید انجام شان بدهی .فقط می خواهی هر طور شده خودت را از بین ماشین ها نجات بدهی.راه کمی باز می شود .پایت را می گذاری روی گاز و می بینی یک نفر زرنگ تر از تو می پیچد جلو و راه را از تو می گیرد.از کوره در میری و می خوای هر طور شده حالش را بگیری....

              

عصبانیت در راه از کجا می آید؟

ترافیک سنگین..........یک نفر که عجله ندارد..........از جاهای دیگر..........احساس کمبود توجه!

پشت سر عصبانیت چه می اید؟

نادیده گرفتن علائم راهنمایی.........تصادف یا بهتر بگویم کوبیدن به یک ماشین دیگر به صورت شبه عمد..........پرت کردن آت و اشغال به طرف راننده های دیگر..............همچنین داد و بیداد کردن و فحش دادن.........رعایت فاصله غیر مجاز یا حرکت کردن با فاصله زیاد از ماشین جلویی.........انداختن چراغ بالا توی آیینه های جلویی و نواختن بوق به صورت طولانی و یا به دفعات زیاد........تعقیب کردن راننده ای که مقصر تشخیص داده شده و نگه داشتنش و این یکی خودش می تواند مثل تصادف خطرناک باشد.....وقتی آن یکی راننده هم عصبانی می شود و کار بالا می گیرد و قفل فرمان ها بیرون می آید و............سرعت های نجومی و ویراژ دادن های اتمی........!!!!!!!

                                              

نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386  توسط گمنام  | 


در هفته های گذشته اعلام شد که تهران جز  یکی از ده شهر نامطلوب برای زندگی شناخته شده است!

تهران  تنها شهري است كه در ان مي توانيد:

 وسط خيابانهاي ان نماز بخوانيد!وسط پارك شام بخوريد!

در تاكسي نظرات سياسي تان را بگوييد!در كوه برقصيد!

اما براي ملاقات با نامزدتان بايد به يك خانه  برويد!

تهران تنها شهري است كه در ان ۲ نفر روي دوچرخه ـ۴ نفر روي موتور

۶ نفر توي يه ماشين ـ۲۵ نفر توي ميني بوس و ۶۰ نفر سوار اتوبوس مي شوند!

تهران تنها شهري است كه پياده روها حتما بايد از وسط خيابان رد شوند!

اتومبيل ها حتما روي خط عابر توقف مي كنند و موتور سيكلت هااز پياده رو عبور مي كنند!

در تهران هيچ جاي زنها معلوم نيست با اين وجود مردها به همه

جاهايي كه ديده نمي شود نگاه مي كنند!!!

در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادي زندگي مي كنندو در جنوب شهر درسال ۷۰ هجري قمري!

 رانندگي در تهران مانند سياست ايران است هر كسي هر كاري دلش بخواهد مي كند

اما همه چيز به كندي پيش مي رود!

نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386  توسط گمنام  | 


ظرافت     زیبایی          تنهایی هر بار           رهایی غم ها از دل ادمها

پیدا شد صدها

                  فاحشه و  سگ ها

                                             به دنبال زنها

                                                               مخلوقات تنها

                                    با هر مست و عوضی در شبهای سرد

                                   با هر نقاب رنگی نقشی بازی می کرد

 

  وقتی فاحشه از شبه شب می ترسید

 از ترس می لرزید

 به پول می ارزید

 شیطان می خندید

گناهکار شد ادمی

وجدان می فهمید

                       می داد می بخشید تکه های قلبشو

                         در ازای همبستری می داد تنشو

                          ویروس لعنتی به باد داد سرشو

                           با دلیل و علاج می دید مرگشو!

نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386  توسط گمنام  | 


فرهنگ اعتراض داشته باش!


(اقا! کارت شناسایی تو ببینم!)


روزی نیست که در صفحه های روزنامه ها اخباری راجع به اخاذی ها و کلاه برداری هایی


که از محل جعل ظاهر و باطن مامورین حکومتی و یا کارت های شناسایی ان ها


می شود نبینیم و نخوانیم.مامورین امنیتی قلابی...پلیس قلابی...قاضی قلابی...و حتی


کار چاق کن های قلابی!



(همیشه کارتشونو بگیر تا مطمئن شی)


ادامه مطلب...
نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386  توسط گمنام  | 


حرف راستharferast.blogfa.com

اين قدر كه از محاسن ما سخن گفته اند كه دليلي نديدم من هم چنين كاري را صورت دهم.

پس تصميم گرقتم معايب خودمان را بر شمارم.تا به حال ما تبريكات فراواني براي هم فرستاده ايم.

واقعا چگونه مي شود يك نفر نداند كه مشكل دارد و مشكلش را نشناسد و ان وقت توقع داشته باشد 

كه مشكلش حل شود؟ اين به معجزه شبيه است.ما مشكل جدي داريم.ما به هر دليلي زياد تر از ملل

ديگر دروغ مي گوييم.تملق اگر چه خوشايند نيست تك تك خودمان ميدانيم چقدر تملق مي گوييم.

ما ترس بي جاي فراوان داريم.فرهنگ اعتراض هم در ما وجود ندارد و اين در بسياري از مواقع تبديل شده

به ظلمي براي دولت ها و حكومت هايي كه بر ما حكومت كرده اند.

من قصد ندارم وارد سياست بشوم ولي بسياري از مردم از شدت ترس و خود سانسوري كارهايي

مي كنند و در خلوت ان را به حكومت هايي كه بالاي سرشان است نسبت ميدهند.

در صورتي كه اين ها معني اختناق را هنوز نمي دانند!    

نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386  توسط گمنام  |