تبليغاتX
.::.حرف راست.::.

یکی از مشکلات اساسی در راه کمک به قربانیان خشونت و تجاوزجنسی ، نه تنها در ایران ، که در تمام کشورها دنیا ، اقدامات نادرست یا ناکافی قربانیان است که کار دفاع از آنان را برای وکلا سخت و گاه غیرممکن می کند ( موارد متعددی مثل افسانه نوروزی و مریم عابدی از جمله این موارد است). این امر ناشی از ضربه و شوک شدیدی است که اینگونه جرایم بر قربانیان وارد می کنند و آنها را دروضعیت مبهم و منفعل قرار می دهند ؛ به طوری که گاه قربانیان از بازگویی این واقعه برای نزدیکان خود نیز خودداری می کنند (این مشکل درجوامع ايراني بسیار حادتر و بغرنجتر است) بنابراین بهترین راه حل ، دادن پیش آگاهی در این زمینه و اقدامات حمایتی برای قربانیان، پس از تجاوز است واین کار سازمانهای غیردولتی است که با الگوگیری از سازمانهای مشابه که در سرتاسر دنیا به این منظور تاسیس شده اند ، و با بهره گیری از وکلا، مددکاران و مشاورین داوطلب اقدام به تاسیس مراکز اینچنینی در ایران نمایند.

                                

اگر مورد تجاوز واقع شدیم ، چه کنیم؟

• محل امنی برای خود بیابید ( هر جایی که دور از متجاوز باشد). از یک دوست مورد اعتماد بخواهید که برای دادن آرامش روحی ، نزد شما بماند.

• هرگز سعي نکنيد متجاوز را به قتل برسانيد و فقط از دست او بگريزيد ، زيرا پس از قتل ، اولين متهم شما خواهيد بود.

• قانون ( مخصوصا در ايران ) بشدت در اين مورد حساس است و از شما حمايت همه جانبه خواهد کرد و متجاوز به عنف به اشد مجازات محکوم خواهد شد. (بشرطي که قتلي رخ نداده باشد)

• مدارک و شواهد تجاوز را از بین نبرید .حمام نروید و دندانهای خود را مسواک نزنید و اگر امکان دارد به دستشوئي نيز نرويد تا پليس و پزشک قانوني مدارک باقي مانده را از روي بدن و لباس شما جمع آوري کند.

• تمام جزئیات حمله و حمله کننده را تا جایی که امکان دارد ، یادداشت کنید.

• بدون معطلي با مراکز حمایت از زنان خشونت دیده و پليس تماس بگیرید. دقت کنيد هرچه ديرتر اين اقدامات را انجام دهيد اثبات جرم سخت تر خواهد شد . پس حتي دقيقه ها را هم از دست ندهيد.

• تحت معاینه پرشکی قرار بگیرید. حتی اگر جراحت فیزیکی پیدا نکرده باشید، باید خطر بیماریهای مقاربتی و بارداری را در نظر بگیرید.

• برای جمع آوری مدارک قانونی از بیمارستان بخواهید سری آزمایشهای مربوط به تجاوز را در مورد شما انجام دهد.

• اگر شک دارید که به شما مواد مخدر داده شده باشد، از آنها بخواهید که آزمایش ادرار از شما بگیرند. این نمونه ممکن است بعدا در دادگاه به نفع شما مورد استفاده واقع شود.

• موضوع را به مقامات مسئول گزارش دهید. یک مشاور می تواند شما را از مراحل قانونی کار مطلع کند.

• به خاطر داشته باشید که شما به هیچ وجه مقصر نبوده اید و شما همواره پاکدامن هستيد.

• آگاه باشید که التیام یافتن عوارض تجاوز نیاز به زمان دارد، پس به خود فرصت بدهید.

• این را بدانید که هیچگاه برای گزارش یک تجاوز و تقاضای کمک دیر نیست ،حتی اگر سالها از آن گذشته باشد. بسیاری از قربانیان نمی دانند تا ماهها و حتی سالها ، بعد از تجاوز نیز نیاز به کمک دارند .

  

                                                  (عکس تزئینی است)

چگونه می توانیم به دوستی که مورد خشونت جنسی واقع شده کمک کنیم؟

• در کنارش حضور داشته باشید ، گوش کنید اما قضاوت نکنید.

• دوست خود را به طور جدی تشویق کنید که موضوع را گزارش کند. یک مشاور می تواند اطلاعاتی را که او برای انجام این تصمیم نیاز دارد در اختیارش قرار دهد.

• صبور باشید و بدانید دوست شما برای کنار آمدن با این آسیب به زمان نیاز دارد.

• او را از کمکهای تخصصی موجود برای او مطلع کنید اما بپذیرید که او خود باید تصمیم نهایی را در این مورد بگیرد.

چگونه می توانم خطر آزار جنسی را در مورد خود کاهش دهم؟

• مراقب لیوان نوشیدنی خود باشید و از افراد ناشناس نوشیدنی نگیرید.

• وقتی به مهمانی می روید با تعدادی از دوستان خود بروید، مراقب یکدیگر باشید و با هم مهمانی را ترک کنید.

• دائم مراقب اطراف خود باشید.


• با کسی که نمی شناسید یا به او اعتماد ندارید تنها نمانید.

• افراد و بويژه مردان در هر حالتي ميتوانند تحريک شوند ، پس وقار ، ادب و سنگيني دائم شما ميتواند بسياري از سوء نيت ها را قبل از آنکه به عمل برسد در نطفه خاموش کند. دقت کنيد بسياري از تجاوزات در محل کار و فقط در چند لحظه اتفاق مي افتند.

• به میزان صمیمیتی که در روابط خود مد نظر دارید توجه کنید و حدود مورد نظر خود را رعایت کنید.

• برخي از تجاوزات از طرف اقوام بسيار نزديک مانند پسر عمو و شوهر خاله و ..... اتفاق مي افتد. پس از پوششي استفاده کنيد که تحريک آميز نباشد و با افراد غير همجنس در فاميل ، با احتياط بيشتري معاشرت کنيد.

چگونه می توانیم فرزند خود را از آزار جنسی حفظ کنیم؟

• ارتباط ، ارتباط ، ارتباط

• با فرزندان خود صحبت کنید و نامهای مناسبی را برای اعضای بدنشان برای آنها بکار برید. کودکان آگاهتر بهتر می توانند درباره آزاری که نسبت به آنها صورت گرفته توضیح دهند.

• کودکان شما باید بدانند که احترام به بزرگترها به این معنی نیست که بزرگترها باعث شوند آنها احساس ناراحتی کنند و هیچ ایرادی ندارد اگر به آنها نه بگویند و محل را ترک کنند.

• به غریزه خود اعتماد کنید و اگر غریزه شما به شما می گوید ایرادی در کار وجود دارد آن را جدی بگیرید و خود را از منطقه ريسک دور کنيد.

                                        لطفا از وبلاگ دوم ما دیدن فرمایید!
 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386  توسط گمنام  | 


   بيل گيتس پولدارترين فرد روي زمين ميگه : شما وقتي به پدر و مادرتون ميگين که اونها خيلي کسل کننده و قديمي هستند يادتون باشه اونها وقتي به سن شما بودن يا مثل شما بودن يا از شما شادتر !

متن زير تقريبا سرگذشت اکثر کسانيست که قدر عزيزترين کس  زندگيشون را نميدونند و شايد سرگذشت تک تک ما :

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذيت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی.

وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که ، وقتی صدات می زد ، محل نميگذاشتي و فرار می کردی.

وقتی که 3 ساله بودی، اون ، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا کف اتاق ، ازش تشکر می کردی.


وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و ديوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدي چقدر هنرمندي.

وقتی که 5 ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کرد.

وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم ، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر کردی.

وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی.

وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی ميخرید تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر ميکردی.

وقتی که 9 ساله بودی، اون ، هزینه کلاس هاي اضافي تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری ازش تشکر کردی و بجاش فقط فکر مسخره بازي بودي.

وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس تقويتي و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم ، با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی.

وقتی که 11 ساله بودی اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد تو هم ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه و بگذاره که راحت باشين و اينجوري ازش تشکر کردی و زحمت کشيده .

وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون و ماهواره بر حذر داشت تو هم، صبر کردی تا از خونه بیرون بره و کار خودت را بکني و و اينجوري ازش تشکر کردی.

وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی تو هم، ايجوري ازش تشکر کردی : تو سلیقه ای نداری ، من هر جور راحتم زندگي ميکنم ، قيافم مثل اين بچه بسيجي ها باشه خوبه .

وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم،ازش تشکر کردی ، با فراموش کردن زدن يک تلفن يا نوشتن یک نامه ساده .

وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه و اينجوري
ازش تشکر کردی که خستگيش کاملا در بره.

وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد داد تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی و بعضي وقتها هم خوردش ميکردي.

وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی.

وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد تو هم ، بخاطر اين همه زحمتي که برات کشيده بود تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی.

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن يه خداحافظِ خشک و خالی ، بیرون خوابگاه ازش جدا شدي ، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه مامانی (بچه ننه)  و اون هموم جا خشکش زد.

وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم ، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره من خودم واسه زندگيم بلدم تصميم بگيرم.

وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد يک خط مشی برای آینده ات داد تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی : من نمی خوام مثل تو باشم ، فکرهاي تو قديمي است و دنيا عوض شده.

وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسیدی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه ميکنی؟

وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت ، بجاي کادو يه عالمه اثاثیه داد تو هم پیش دوستات بهش گفتي : اون اثاثیه ها چقدر زشت هستن.

وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه ، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد تو هم چون ديگه هيکلت بزرگتر از اون شده بود با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی : مــادررر ، لطفاً ، با من کل کل نکنيد اعصاب ندارم.

وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه تو هم بجاش یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مادرت مزاحم نباشه.

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده" و چون خانومت ميخواست بره پارک فوري قطع کردي.

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یادآوری کنه تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی و بهش تسليت گفتي.


وقتی که 50 ساله بودی، اون، ديگه خيلي پير بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی.

و سپس، یک روز بهت ميگن مادرت در تنهائي مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسايه ها پيدا کردن و تو ............ و تو راحت ميشي ، اما تمام کارهایی که تو (در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد چون ديگه کسي نيست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چيزهاي ديگه ، تو رو از صميم قلب دوست داشته باشه.

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه باهش محبت کنی ... و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونها را بيامرزه.

همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون در طول عمرت فقط یک مادر داری ولي هزاران دوست ، هزاران فرصت تفريح ، هزاران ساعت وقت براي کارهاي ديگه و .........

                           

لطفا از وبلاگ دوم ما دیدن کنید!

نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386  توسط گمنام  | 


زن نقش مثبت:
در خانه نشسته. چادر گل‌گلی دور کمر کنار حوض. همیشه گیچ و منگ. منتظر خواستگار است. سبزی پاک می‌کند. شب‌ها با چادر نماز سفیدش با خدا صحبت می‌کند و دوربین روی لبان معصومش زوم می‌کند. آرایش ندارد و صورتش عین میت سفید است. با مردان که صحبت می‌کند سرش را پایین می‌اندازد. به آنچه قسمتش باشد اعتقاد دارد. برای حاج‌آقا سفره را روی زمین پهن می‌کند. می‌داند شوهرش به فکر زن دوم است اما هر چه خدا بخواهد راضی است به رضایش. وسعت فکرش به اندازه‌ی مساحت آشپزخانه و حیاطی است که هر روز جارو می‌زند. پوشش او چادر سیاه است.
دیالوگ طلایی: حاج‌آقا شام قورمه سبزی داریم!

مرد نقش مثبت:
در مسجد نشسته به سقف نگاه می‌کند. تسبیح سبز رنگ دارد. ریش چوگندمی و نسبتن بلندی دارد. صدایش آرام و آهسته است که فقط خودش می‌شنود. معتمد اهالی و مسجد محل است. نمازش قضا نمی‌شود. وقتی ناراحت است دستی به ریشش می‌کشد و به آسمان نگاه می‌کند. کفش‌هایش خاکی است. به پنجره که نگاه می‌کند پرده را باد به داخل اتاق تکان می‌دهد. صورتش روحانی و آسمانی است بیشتر از پیامبران. سنگ صبور مشکلات دوستانش است. شب‌ها قبل از خواب شبحی را می‌بیند که همه‌ی مشکلاتش را با او در میان می‌گذارد. گاهی وقت‌ها کار‌هایی می‌کند که صد دانشمند به فکرشان نمی‌رسد. او با آسمان‌ها در ارتباط است. به جای خداحافظی می‌گوید یا علی. لبخند معصومی همیشه روی لبانش دارد. از مشکلات نمی‌ترسد و با توکل به خدا آخر فیلم همه به رمز موفقیتش پی می‌برند.
دیالوگ طلایی: حاج خانم به جای اینکه این همه غصه بخوری به خدا توکل کن. خدا از دل مومن خبر داره. انشاالله هر چی خیره پیش باشه.

زن نقش منفی:
مانتوی رنگی دارد. بیرون خانه کار می‌کند. خوشگل است. هفت من آرایش روی صورتش تپانده. ناز و عشوه‌ی شتری برای همکار مردش می‌آید. عصبانی که می‌شود داد می‌زند. به چشمان مرد نامحرم خیره می‌شود. زرنگ است و با کسانی رفت و آمد دارد که نه شوهرش هستند نه برادرش نه پدرش. خنده‌هایش جلف است و سبک. خواستگارهایش را بدون دلیل رد می کند. عاشق پسری است که قرار است روزی بیاید خواستگاری. روی حرف پدرش حرف می‌زند. موزیک با صدای بلند گوش می‌کند. در اتاقش را محکم می‌بندد. شاد است و بدون دلیل می‌خندد. چشمانش را باریک می‌کند و نقشه‌های شیطانی در سر دارد. موقع فکر کردن‌اش به چیزی، دیوارهای خانه قرمز می‌شود و صدای زوزه‌ی گرگ
می‌آید.
دیالوگ طلایی: بابا جان هزار بار گفتم من با این پسرعموی یه لا قبای مافنگی ازدواج نمی‌کنم. چرا نمی‌فهمی؟ من می‌خوام برم خارج!

مرد نقش منفی:
صورتش را سه تیغه تراشیده است. پیراهن زرد و شلوار جین می‌پوشد. هیچ صحنه‌ای دال بر نماز خواندن نمایش داده نمی‌شود. ماشین آخرین مدل سوار می‌شود. زندگی خانوادگی همراه با مشکل دارد. با اینکه ثروتمند است اما آرزوی یک کلبه‌ی حقیرانه را دارد که سرش را آسوده شب به بالین بگذارد. کلاه بردار است. وقتی فکر می‌کند دستش را کنار لبش می‌گذارد. هر روز یک مدل لباس می‌پوشد. همه از او متنفر‌اند. با صدای بلند قهقهه می‌زند. پایش را روی میز کارش می گذارد و تلفن صحبت می کند. به آبدارچی شرکتش فحش می‌دهد. تمام وقت بیرون خانه است و وقتی خانه می‌آید خسته است و حوصله‌ی بچه‌ها و همسرش را ندارد. همه‌ی آدم‌ها را با پول می‌خرد. پول برایش خوشبختی نیاورده و زیر لب به بختش لعنت می‌فرستد. دایم قرص می خورد. لیوان آب را محکم روی میز می‌گذارد و لبش را با آستینش پاک می‌کند. افکار شیطانی دارد. وقتی می‌خوابد، در خواب صدای زوزه‌ی سگ و گرگ می‌شنود.
دیالوگ طلایی: هاشم جنس‌ها رو بفرست برای پسر ماشالله خان. سه روزه منتظرم چک‌هاشو نقد کنم بد مصب. ای لعنت به این زندگی که روز خوش توش ندیدیم پسر.

پ.ن. علت نوشتن این پست، سریال‌های فوق احمقانه‌ای است که در سال‌های اخیر از بنگاه خبرپراکنی وطنی پخش می‌شود. نمی‌دانم چرا اکثر مردم به تلویزیون زل می‌زنند و برای پیش‌بینی پایان مضحک آن با هم صحبت می‌کنند. شاید آنها نمونه‌های واقعی این سریال‌ها در زندگی هستند که یکی مثل خودشان دارد نقش‌شان را بازی می کند !

                                                      لطفا از وبلاگ دوم ما هم دیدن کنید!

لطفا در نظر سنجی ما شرکت کرده و در خبرنامه ما عضو شوید.........حرف راست
نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386  توسط گمنام  | 


آیا می دانید نخستين فیلم مستند در چه سالی و توسط چه کسی ساخته شده است؟
آب از سرش گذشت(کارش درست نیست و بالاخره موفق نمی شود)
ادامه مطلب...
نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386  توسط گمنام  | 


                                            زندگی نامه ی فردوسی بزرگ:

بزرگترين شاعر دوره ساماني و غزنوي، حکيم ابوالقاسم فردوسي است.  فردوسي در طبران طوس به سال 329 هجري بدنيا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولايت مکنتي داشت. از احوال او در عهد کودکي و جواني اطلاع درستي نداريم؛ اينقدر معلوم است که در جواني از برکت درآمد املاک پدر به کسي محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهيدستي افتاده است. فردوسي نزديک به سي سال از بهترين ايام زندگي خويش را وقف شاهنامه کرد و بر سر اينکار جواني خود را به پيري رسانيد. به اميد اتمام شاهنامه تمام ثروت و مکنت خود را اندک اندک از دست داد. در اوايل شروع اين کار، هم خود او ثروت و مکنت کافي داشت و هم بعضي از رجال و بزرگان خراسان وسايل آسايش خاطر او را فراهم مي کردند. اما در اواخر کار که ظاهراً قسمت عمده شاهنامه را به اتمام رسانده بود در دوران پيري گرفتار فقر و تنگدستي گرديد، و در دوران قحطي و گرسنگي خراسان که در حدود سال 402 هجري قمري روي داد، از ثروت و دارائي عاري بود.شاهنامه نه فقط بزرگترين و پر مايه ترين مجموعه شعر است که از عهد ساماني و غزنوي بيادگار مانده است بلکه مهمترين سند عظمت زبان فارسي و بارزترين مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ايران قديم و خزانه لغت و گنجينه ادبيات فارسي است.

              

نگراني فردوسي

بزرگ ترين لذت بزرگان علم و ادب زماني است که بتوانند نتيجه تلاشهاي علمي و ادبي خود را ببيند و آثاري گران سنگ و ارزشمند از خود به يادگار گذارند. همچنين بزرگ ترين نگراني آنان هنگامي است که موانع و مشکلاتي خواسته يا ناخواسته در اين راه پيش آيد و نتوانند کار بزرگي را که آغاز کرده اند به پايان برند. فردوسي نيز چنين بود. او هميشه اين نگراني و دغدعه خاطر را داشت که مبادا او هم همانند دقيقي که چهل سالگي از دنيا رفت با مرگي نا به هنگام روبه رو شود و نتواند کار بزرگي را که با عشق و علاقه آغاز کرده به فرجام رساند؛ از اين رو از خداوند مي خواست که آن قدر زنده بماند که بتواند شاهنامه را که خود آن را «نامه شهر ياران پيش» ناميده بود به نظم درآورد.

 

          همي خواهم از دادگر يک خداي                                       که چندان بمانم به گيتي به جاي

          که اين نامه شهر ياران پيش                                             بپيوندم از خوب گفتار خويش
 

دعاي او متسجاب شد و در سن 71 سالگي، شاهنامه را به پايان رساند و در سن 82 سالگي نيز جهان فاني را وداع گفت.

رنج سي ساله

«هرچه زودتر برآيد؛ دير نپايد».
 اين سخن از سعدي شيرازي است يعني چيزي که با شتاب انجام يابد ماندگار نمي ماند. بعضي از شاعران و
نويسندگان که  بي تأمل و انديشه، سخن مي سر ايند و به قدري  آثارشان بي پايه و بي مايه است که به قول نظامي عروضي «پيش از خداوند   خود بميرد» اما فردوسي اين شاعر توانمند ايران، از کساني بود که عشق و تلاش را به هم آميخت و با فقر و تنگدستي در آويخت و سي سال رنج برد و دود چراغ خورد تا توانست اثري پايدار و ماندگار از خود به يادگار گذارد.

                    بسي  رنج بردم در اين سال سي                                        عجم زنده کردم بدين پارسي

                    نميرم از اين پس که من زنده ام                                        که تخم سخن را پراکنده ام


فردوسي در سن کهولت نيز خود را بازنشسته نپنداشت و هستي خود را در اين راه گذاشت و تا  دستانش توان نوشتن داشت قلم را کنار ننهاد و حاصل رنج سي ساله خود را در سال 400 هجري و در سن 71 سالگي به جامعه ادبي وهنري ايران زمين تقديم کرد تا در سن 82 سالگي نيز به پيرايش و آرايش آن پرداخت.  

وفات فردوسي

سلطان محمود غرنوي، ابتدا فردوسي را مورد بي مهري  قرار داد و دل او را ر نجاند، اما سال ها بعد درصدد برآمد ازاين شاعر دل شکسته دل جويي کند؛ از اين رو هدايايي فراهم کرد و گفت: با شتر سلطاني به طوس برند و از او عذر خواهند؛  اما اقبال با اين شاعر همراه نبود. نظامي عروضي گويد: هداياي سلطان به سلامت به شهر «طبران» رسيد، وقتي شتر از دروازه «رودبار» وارد مي شد، جنازه فردوسي از دروازه «رزان» بيرون مي رفت. گويند از فردوسي دختري ماند سخت بزرگوار، خواستند هداياي سلطان را بدو سپارند، قبول نکرد و گفت بدان محتاج نيستم.  فردوسي پس از 82 سال زندگي شرافتمندانه و افتخار آميز در سال 411ه. ق غريبانه وفات يافت و دخترش عزت و  بلند طبعي او را کامل کرد و اين چنان مقتدرانه از هداياي مادي سلطاني چشم پوشيد و افتخاري بر افتخارات پدر افزود.

                                

کاخ بلند فردوسي

وقتي خبر مرگ فردوسي و رد هداياي او توسط دخترش به گوش سلطان محمود غزنوي رسيد، دستور داد تا با آن هدايا کاروان سرا و آب انباري در بين راه نيشابور و مرو بنا کند. امروز پس از گذشت هزار سال که از مرگ فردوسي مي گذرد نه از کاروان سرا اثري است و نه از «سلطان سرا»؛ نه از کاخ نشاني است و نه از کاخ نشين؛ اما کاخي که فردوسي بنا کرد نه تنها با گذشت روزگاران ويران نگرديد بلکه بر آبادي و استحکام آن افزوده گشت.
 

          صلاح کار کجا و من خراب کجا                             ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا

 

فردوسي خود در شاهنامه آورده است:

                   بناهاي آباد گردد خراب                                         ز باران و از تابش آفتاب 

                   پي افکندم از نظم کاخي بلند                                  که از باد و باران نيابد گزند 

                   بر اين نامه بر سال ها بگذرد                                 بخواند همي هر که دارد خرد

                   نميرم از اين پس که من زنده ام                               که تخم سخن را پراکنده ام

                                              

   (فردوسی تنها شاعری بوده است که حتی یک کلمه عربی در اشعارش به کار نبرده است)

فردوسی بزرگ و سفارش به پاسداری از نوروز و جشنها و آداب و رسوم ملی ایران :

بیارید این آتش زردشت                                                 بگیرد همان زند و اوستا بمشت

نگه دارد این فال جشن سده                                 همان فر نوروز و آتشکده

همان اورمزد و مه و روز مهر                بشوید به آب خرد جان و چهر

کند تازه آیین لهراسبی              بماند کین دین گشتاسبی

لطفا از وبلاگ دوم ما هم دیدن کنید

 

نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386  توسط گمنام  | 


                            

آنتوان چخوف:زندگي ، چيزي است تلخ و نامطبوع اما زيباسازي آن كاري است نه چندان دشوار! براي ايجاد اين دگرگوني كافي نيست كه مثلاً دويست هزار روبل در لاتاري ببري يا به اخذ نشان « عقاب سفيد » نايل آيي يا با زيبارويي دلفريب ازدواج كني يا عنوان انساني خوش قلب شهره ي دهر شوي نعمتهايي را كه برشمردم ، فناپذيرند ، به عادت روزانه مبدل ميشوند. براي آنكه مدام ـ حتي به گاه ماتم و اندوه احساس خوشبختي كني بايد: اولاً از آنچه كه داري راضي و خشنود باشي ، ثانياً از اين انديشه كه « ممكن بود بدتر از اين شود » احساس خرسندي كني و اين كار دشواري نيست: وقتي قوطي كبريت در جيبت آتش ميگيرداز اينكه جيب تو انبار باروت نبود خوشحال باش و خدا را شكر كن. وقتي عده اي از اقوام فقير بيچاره ات سرزده به ويلاي ييلاقي ات مي آيند ، رنگ رخساره ات را نباز ، بلكه
شادماني كن و بانگ بر آر كه: « جاي شكرش باقيست كه اقوامم آمده اند ، نه پليس! »
اگر خاري در انگشتت خليد ، برو شكر كن كه: « چه خوب شد كه در چشمم نخليد! »اگر زن يا خواهر زنت بجاي ترانه اي دلنشين گام مي نوازد ، از كوره در نرو بلكه تا مي تواني شادماني كن كه موسيقي گوش ميكني ، نه زوزه ي شغال يا زنجموره ي گربه.خدا را شكر كن كه نه اسب باركش هستي ، نه ميكرب ، نه كرم تريشين ، نه خوك ، نه الاغ ، نه ساس ، نه خرس كولي هاي دوره گرد … پايكوبي كن كه نه شل هستي ، نه كور ، نه كر ، نه لال و نه مبتلا به وبا … هلهله كن كه در اين لحظه روي نيمكت متهمان ننشسته اي ،‌ روياروي طلبكار نايستاده اي و براي دريافت حق التأليفت در حال چانه زدن با ناشرت نيستي.

             
اگر در محلي نه چندان پرت و دور افتاده سكونت داري از اين انديشه كه ممكن بود محل سكونتت پرت تر و دور افتاده تر از اين باشد شادماني كن.اگر فقط يك دندانت درد ميكند ، دل به اين
خوش دار كه تمام دندانهايت درد نمي كنند. اگر اين امكان را داري كه مجله ي « شهروند » را نخواني يا روي بشكه ي مخصوص حمل فاضلاب ننشسته و يا در آن واحد سه تا زن
نگرفته باشي ، شادي و پايكوبي كن.وقتي به كلانتري جلبت ميكنند از اينكه مقصد تو كلانتري ست
، نه جهنم سوزان ، خوشحال باش و جست و خيز كن.اگر با تركه ي توس به جانت افتاده اند هلهله كن كه: « خوشا به حالم كه با گزنه به جانم نيفتاده اند! » اگر زنت به تو خيانت مي كند ، دل بدين خوش دار كه به تو خيانت مي كند ،‌ نه به تمام ميهن!و قس عليهذا … اي آدم ،
 پند و اندرزهايم را به كار گير تا زندگي ات سراسر هلهله و شادماني شود.


محققین دانشگاه کوپیو فنلاند گزارش می کنند که مصرف مرتب ماهی از خطر خودکشی و افسردگی می کاهد!

مطالعه این گروه بر روی ۱۷۶۷مرد و زن فنلاندی صورت گرفته است و آنها را از نظر گرایش به خودکشی و

افسردگی ارزیابی کردند و به این نتیجه رسیدند که در افرادی که دوبار یا بیشتر در هفته ماهی مصرف

می کنند خطر ابتلا به افسردگی ۳۷٪ و خطر بروز افکار خودآزاری ۴۳٪ کمتر از بقیه افراد است. نتایج

دیگر مربوط به مطالعه گسترده ژاپنی ها است که بر روی ۳۶۵مورد به صورت ۱۷ سال انجام شد.این تحقیق

کاهش خطر خودکشی در میان افرادی را که روزانه ماهی مصرف می کنند نشان می دهد!


آیا می دانید شما نمی توانید با حبس کردن نفستان خودکشی کنید!!!

                             لطفا از وبلاگ دوم ما هم دیدن فرمایید

  


نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386  توسط گمنام  | 


     من دوشیزه مکرمه هستم وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود!

    من مرحومه مغفوره هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالا هیچ خوابی

   نمی بینم!من والده مکرمه هستم وقتی اعضای هیئت مدیره ی شرکت پسرم برای خودشیرینی

   بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه ی معتبر چاپ می کنند!من همسری مهربان و مادری فداکار

   هستم وقتی شوهرم برای اثبات وفاداریش-البته تا چهلم-آگهی وفات مرا در صفحه اول پر تیراژترین

    روز نامه ی شهر به چاپ می رساند!من زوجه هستم وقتی پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به

   حکم قاضی دادگاه خانواده به من و دختر شش ساله ام  ماهیانه فقط بیست وپنج هزار تومان بدهد!

   من سرپرست خانوار هستم  وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد

   نشد و تا  ابد ته دره خوابید!من خوشگله هستم وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقتشان

             

   را بیهوده می گذرانند.من مجید هستم وقتی در ایستگاه چراغ برق اتوبوس خط واحد می ایستد و

   شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند!من ضعیفه هستم وقتی ریش سفید های فامیل می خواهند

   از برادر بزرگم حق ارث مرا بگیرند!من........هستم وقتی مادر  من و خواهر هایم را سرشماری می کند و

   به غریبه می گوید هفت......دارد!خدا برکت بدهد!من بیبی هستم  وقتی تبدیل به یک شی آرکائیک

   می شوم  و نوه و نتیجه هایم تیک تیک  از من عکس می گیرند!من مامی هستم وقتی دختر نوجوانم در

   جشن تولد دوستش درو غ پردازی می کند!من مادر هستم وقتی مورد شماتت همسرم  قرار می گیرم

   (آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و برای بچه ها غذا درست نکرده بودم)من زنیکه هستم وقتی

   مرد همسایه تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود!من مامانی  هستم

   وقتی بچه هایم خرم میکنند تا خراب کاریشان را به پدرشان نگویم!من ننه هستم وقتی شلیته می پوشم و

   چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم!نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش

   هستم.....به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم!!!من یک بانوی تمام عیار هستم وقتی

   شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند!دوستانم

   وقتی می خواهند به من بگویند گه محترمانه می گویند علیا مخدره!من بانو هستم وقتی از مرز

   پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف کند!من در ماه اول عروسیم

   (خانم کوچولو....عروسک.....ملوسک.....خانمی....عزیزم....عشق من......پیشی من....... قشنگم

  عسلم......ویتامین و...)هستم!من در فریاد های شبانه ی شوهرم... وقتی دیر به خانه می آیدچند تار موی

   زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ  مرده می دهد سلیطه هستم!من در ادبیات این کهن

   بوم وبر (دلیله محتاله....نفس محیط مکاره....مار...ابلیس....شجره مثمره....اثیری...لکاته و ... هستم

   دامادم به من وروره جادو می گوید!حاج آقا مرا والده آقا مصطفی صدا می زند!من مادر فولاد زره

   هستم وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم!مادرم مرا به خان روستا کنیز شما معرفی میکند!

                      

 

 من کیستم؟؟!!من...

براستی چرا بیشتر مردها با پیشرفت زنها مشکل دارند؟

اطفا وحتما از وبلاگ فریادهای خاموش دیدن فرمایید

نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386  توسط گمنام  | 


آیا می دانید...؟؟؟!!

                           سازنده ترین کلمه  گذشت است................ آن را تمرین کنید!!

                              پر معنی ترین کلمه ما است....................آن را به کار ببر!!

                            عمیق ترین کلمه عشق است...................به آن ارج بده!!!!

                            بی رحم ترین کلمه تنفر است....................با آن بازی نکن!!!

                           خودخواه ترین کلمه من است .....................از آن حذر کن!!!

                           نا پیدارترین کلمه خشم است.......................آن را فرو بر !!!

                              بازدارترین کلمه ترس است.......................با  آن  مقابله کن!!

                            با نشاط ترین کلمه کار است........................به  آن  بپرداز!!!

                               پوچ ترین کلمه طمع است.......................آن   را   بکش!!!

                         سازنده ترین کلمه صبر  است.......................برای داشتنش نیایش کن!

 

نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386  توسط گمنام  |