کافی است کمی در خلوت خود در جستجوی این پرسش باشید که چرا کشور ما در این سی سال از دیگر کشورها عقب مانده؟چرا وقتی آن لحظه که رییس جمهور کره هنگام بازگشت به کشورش می گوید من به کره برمی گردم و خیابانی را به نام تهران می کنم تا کره الگوی پیشرفت خود تهران را فراموش نکند.و حالا خیلی جالب است که جای ما با کره عوض شده است!!!(حرف راست)
خیابان جمهوری را نگاه کنید انواع نمایندیگی های صوتی تصویری کره خود نمایی می کند.اصلا چرا راه دور برویم خود شما یک نگاهی به خانه تان بندازید بشمارید چند تا از این وسایل خانه شما هستند؟
از آن بدتر فرهنگشان است که تا اتاق خواب کودکانمان هم در حال نفوذ است!!!!
و حالا هم که آقای جومونگ از کره تشریف آورده تا دل بسیاری از این هموطنان ایرانی را شاد کند.آش اینقدر شور شده که خود ایشان هم گفته فکر نمی کردم این همه طرفدار در ایران داشته باشم!!!؟؟

بنده کاری به زیبا بودن یا نبودن این سریال ندارم اما چرا تاریخی که خود داریم و حتی این آقا هم اشاره کرده را باید در کشورها و فیلم های دیگر جست و جو کنیم.مقصر اصلی مسئولیین هستند اما سعی کنیم تاریخمان را بخوانیم که هی تکرار نشود و ما مثل این سی سال درجا نزنیم.
به امید ایرانی آباد و آزاد
نه! اشتباه نکنید این آقا آرش کمانگیر اسطوره ی ایرانی خودمان نیست که کمان را این چنین نشانه رفته است!

اگر چه با بی کفایتی و بی برنامگی مدیران صدا وسیما که با تخصصشان ما را از لحظه ی تحویل سال بی خبر و در ایرانی ترین و اصیل ترین روزها یعنی نوروز پخش آن را با احتساب تکرار به دو بار در روز و تنها چند دقیقه مانده به تحویل سال(اتفاقی که تنها در هر ۳۶۵ روز می افتد) اقدام به پخش مصاحبه(حرف راست) با یکی از بازیگرهای این سریال می کند!
وحالا پخش این سریالی که انگار حالا حالا ها پایان ندارد را به هفته ای دو بار رسانده اند.
کره ای هایی که صنعتشان کشور ما را فرا گرفته٬حالا فرهنگشان هم فرهنگ و تاریخ چند هزار ساله ما را فرا گرفته.یک پروژه ای که ۵۰ میلیون دلار تنها سود خالص آن بوده است. کافی در اینترنت چرخی بزنید تا مزنه قیمت های دی وی دی آن دستتان بیایید!!!
در این نوشته نمی خواهم این سریال را زیر سوال ببرم اما این پرسش را برای همگان بوجود می آورد که مگر کشور ما کم اسطوره دارد؟کم تاریخ دارد؟به نظر شما ارزش آرش کمانگیر (حرف راست)که تمام جان خود را در آن تیر گذاشت تا مرزهای ایران را وسعت بخشد از دعواهای قدرت آنها کمتر است؟ما برای شناساندن اسطوره هایمان به فرزندانمان باید بگوییم که فرزندم جومونگ را می بینی٬ آرش کمانگیر از این قوی تر بود!!!

و در پایان یاد آور می شوم که اگر تاریخ و اسطوره های خودمان را ندانیم مانند یک انسان بی هویت می مانیم.البته کوتاهی و بی کفایتی مدیران صدا و سیما که بیشترین هنرشان ساختن سریال های مذهبی با بودجه های چند میلیاردی است بیشترین ظلم را به فرهنگ و تاریخ این مملکت می کند.
به امید ایرانی آباد و آزاد با هر تفکر سیاسی و دینی.

مدیون جناب اقای حسن نراقی نویسنده کتاب جامعه شناسی خودمانی می دانم.
تقدیم به انان که :
هرگز "حقیقت"را قربانی "وجاهت" نکردند.
اگر هموطنان ما برای زیارت کسی که مثلا برای اینکه تن به ذلت نداد شهید شد می روند پس چرا خود تن به همچین ذلت هایی و اهانت هایی میدهند(جالب این است که هیچ کس هیچ اعتراضی هم نمی کند!!!)
عراق و دولت عراق باید بداند که حساب بدهکاری آنها به مردم ایران زیاد است و صاف نخواهد شد اما آیا مردم ما(حرف راست)هم این نکته را میدانند؟
من سنی ندارم ، من آن دوران نبودم و ندیدم اما آثار جنگ و آن همه جوانهایی که برای خاک کشور خود(نه برای اسلام) می جنگیدند و شهید می شدند را با تمام وجود حس می کنم و معنی نسل سوخته را می دانم و از عراق و مردم عراق با تمام وجودم متنفرم.آیا تمام کسانی که در جنگ علیه ایران شرکت کردند همراهان صدام بودند؟مگر نه اینکه از همین مردم عراق بودند تا برای دستیابی به خاک ایران و مانند اجدادشان برای غنائم نیامدند؟
کسانی که از غره و مظلومیت غزه و سکوت جامعه جهانی می گویند پس چرا آن دوران کسی از ایران و مظلومیت ایران نگفت.فلسطینی ها آن زمان کجا بودند؟ ما تا کی باید از این اعراب(تازی ها) ضربه بخوریم؟

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. ما اینقدر در ایران مشکل و معضل داریم
۹(حرف راست) که نوبت به کشورهای دیگر نمی رسد.من به شخصه انسانی را می شناسم که راننده تاکسی است و برای بیماری دخترش(که خود او یک دختر 5 ساله دارد) به دنبال آمپول هایی می گردد که هر کدام آن دو میلیون و نیم قیمت دارد و حداقل ده آمپول می خواهد. شما فکر کنید کدام یک از ما می توانیم در ظرف یک هفته همچین پولی را تهیه کنیم؟
من مشکلی با کمک به غزه ندارم اما اول خودمان! هموطن حتی اگر عراقی ها و دولت ما ظلم این عراقی ها به مردم ما را فراموش کنند ما نباید فراموش کنیم تو نباید فراموش کنی تا تاریخ دوباره تکرار شود!!!

ما در انتها حرف های دشمنانمان را به خاطر نخواهیم آورد بلکه سکوت دوستان را به یاد می آوریم!!!

کوتاه از "چارلی چاپلین" که یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
من پدر تو هستم ژرالدین، من چارلی چاپلین هستم ، وقتی بچه بودی شب های دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم ، قصه زیبای " گرگ خفته در جنگل قصه "اژدهای بیدار در صحرا" خواب که به چشمان پیرم میآمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو؛ من در رویای دخترم خفته ام، رویا می دیدم ژرالدین، رویا... رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می دیدم دختری می دیدم بر روی صحنه، فرشته ای می دیدم بر روی آسمان، که می رقصد و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند، " دختره را می بینی؟ " این دخترهمان دلقک پیره، اسمش یادته؟ " چارلی " آره من چارلی هستم.
من دلقک پیری بیش نیستم، امروز نوبت توست، برقص، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تودرجامه ی حریر شاهزادگان می رقصی، این رقص ها و بیشتر از آن، صدای کف زدنهای تماشاگران، گاه ترا به آسمانها خواهد برد.
برو، آنجا هم برو، اما گاهی نیزبه روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و یا پاهایی که از بینوایی می لرزد، من یکی از اینان بودم ژرالدین، در آن شبها ی افسانه ای کودکی، که با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره تو "می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم : " چارلی آیا این بچه گربه هرگز ترا خواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی. ژرالدین در آن شبها بس قصه ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفته ام، این هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع میکرد، این داستان من است. من درد گرسنگی را چشیده ام، من درد بیخانمانی را کشیده ام، و از این بیشترها من درد حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزداما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آنرا می خشکاند، احساس کرده ام .با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرتد نباید حرفی زد. داستان من بکار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم، به دنبال نام تو نام من است"چاپلین" با این نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خندانده ام بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم. ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون بیایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار...
ادامه مطلب...
اما با سه جمله یادآوری می کنم این روز تاریخی را به آن دسته از آدم های همیشه خواب!!!
نخست این که:اگر نمی توانی حقیقت را بگویی حداقل طاقت شنیدن آن را داشته باش.
دوم اینکه:کسی که حقیقت را نمی داند احمق است و کسی که می داند و نمی گوید جنایتکار.
سوم اینکه: تمام مردم را نمی شود برای مدت طولانی فریب داد،اما بعضی از مردم را می شود برای همیشه فریب داد،تمام مردم را می شود برای مدت کمی فریب داد.
در پایان گرامی می دارم این روز را با چند عکس تاریخی و یک لینک کمکی برای عکس های بیشتر.



آزاد باشید
سيد افشين قطبي فرزند سيد محمد قطبي در نوزدهم بهمن 1342 (8 فوريه 1964)٬ در شيراز به دنيا آمد.
قطبي تا سال 1357 در ايران زندگي ميكرد.او از سال 1360 تا سال 1370 در باشگاههاي آليتاليا٬ آتوباهن٬ ولي ايگلز و فلايرز آمريكا بازي كرده و بعد از آن تا سال 1376 در دانشگاه لس آنجلس بازيكن بوده و صاحب مدرك مربيگري حرفهاي A شده است. او از (UCLA دانشگاه كاليفرنيا در لس آنجلس) درجه مهندسي برق گرفته است.
بازي٬ مربيگري و مدرسه فوتبال . . .
افشين قطبي وقتي بازي در تيم فوتبال UCLA٬ دانشگاه لس آنجلس را در سن 18 سالگي (سال 1981) آغاز كرد٬ فوتبال در آمريكا هنوز موضوع مهمي نبود.او چهار سال در اين تيم بازي كرد و همزمان با آن به آموزش مربيگري فوتبال پرداخت و از سال 1363 تا سال 1367 (1984 تا 1988)٬ سرمربي تيم فوتبال زنان دانشگاه UCLA شد. او از سال 1367 همراه با گروهي ديگر در مدرسه تربيت فوتباليستهاي نوجوان(AGSS) شروع به كار كرد. اين مدرسه فوتباليستهاي نوجوان را تربيت ميكرد و از آنان بازيكناني در سطح بينالمللي ميساخت. جان اوبراين بازيكن تيم آژاكس و بسياري ديگر از كساني كه اين مدرسه را گذراندند٬ بعدها در تيمهاي مهم فوتبال جهان به چهرههاي مهم فوتبال تبديل شدند.افشين قطبي كه 13 سال در اين مدرسه به تربيت فوتباليست ميپرداخت٬ با "بورا ميلوتينوويچ" مربي سرشناس يوگسلاو(صرب) آشنا شد. او از بورا كه بعداً دوست مهم دوران زندگياش شد٬ در اين مدرسه براي تربيت بچهها استفاده ميكرد. آنها هر سال فوتباليستهاي جوان اين مدرسه را براي بازيهاي دوستانه وآشنايي با فوتبال اروپا به كشورهاي مختلف اروپايي ميآوردند. مدرسه AGSS در سال 2002 تعطيل شد. اين مدرسه همچنين از مربياني مانند پيم وربيك٬ گاس هيدينگ و استيو سمپسون استفاده ميكرد.استيو سمپسون يكي از اولين مربياني بود كه از كامپيوتر و تكنولوژي جديد براي ارتقاي آموزش و مدل سازي براي برنامه ريزي در مسابقات حرفهاي استفاده كرد. افشين قطبي بعدها در رهبري تيم ملي كره جنوبي از اين تكنيك استفاده كرد.
ادامه مطلب...
این عکس رو چند روز پيش در موزه ی واشينگتن گرفته شده است
. اشتباه نکنيد، آرم مقدسنظام جمهوری اسلامی نيست
! که توی تمام سالهای مدرسه و دانشگاه از تقدسش برامونميگفتن. این آرم "سيکها"ی هندیه که اجداد بنيانگذار جمهوری حالا فکر ميکنم اونهایی که
هنوز به تقدس آرم روی پرچم جمهوری برداشتن آرم قوم "سيک" از روی پرچم اسلامی
اعتقاد دارند راحتتر بتونن بهایران فکر کنن.
فرزندان نسلی که :
صنعتش ساختن سقاخانه
طبابتش دخیل بستن
سیاحتش زیارت ائمه اطهار
راه حل مشکلاتش نذر و سفره
مراسم ملی اش زنجیر و قمه زدن
تفریح و سرگرمی اش روضه خوانی
فرهنگش شهادت بود و هست
دل شیر می خواهد خلاف جریان آب شنا کنی!!!
**این دو سه خط را از این بابت نوشتم که یکی از من پرسیده بود چرا ما هزار سال دور خودمان می چرخیم و به هیچ جا نمی رسیم**(نوشته از طلوع ایران)


